« الله اکبر ... »
شاهدوا هذه الحشرة
سبحان من علمها ما لم تعلم ..





سبحان الله ..والحمد لله..والله أكبر..






«دلم انگاری گرفته... قد بغض یا کریما
عصر جمعه
توی ایون
می شینم مثل قدیما
تو دلم میگم آقا جون
تو مرادی من مریدم !![]()
من به اندازه ی وسعم ، طعم عشقتو چشیدم ...![]()
کاشکی از قطره ی اشکت کمی آبرو بگیرم
یعنی تو چشمه ی چشمات با نگات وضو بگیرم![]()
برای لحظه ی دیدار![]()
از قدیما نقشه داشتم![]()
یه دونه هدیه ی ناچیز
واسه تو کنار گذاشتم![]()
یادمه یکی بهم گفت : هر کسی تنهاست تو دنیا ...
یه دونه نامه ی خوش خط بنویسه واسه ی آقا
کاغذ نامه رو بعدش
توی رودخونه بریزه
بنویسه واسه مولاش
خاطرت خیلی عزیزه ... خاطرت خیلی عزیزه» ![]()
اللهم صل علی ، علی بن موسی الرضا مرتضی الامام التقی النقی و حجتك علی من فوق الارض ومن تحت الثری الصدیق الشهید صلاه كثیره تامه
زاكیه متواصله متواتره مترادفه كأفضل ماصلیت علی احد من اولیائك


جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد. به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان ، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند. جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت. گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آنگونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟ ))
«پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز
آخر کجا روم به کجا ایها العزیز
رو از من شکسته مگردان که سالهاست
رو کردهام به سوی شما ایها العزیز
جان را گرفتهام به سردست و آمدم
از کوره راههای بلا ایها العزیز
وادی به وادی آمدهام از درت مران
وا کن دری به روی گدا ایها العزیز
چیزی که از بزرگی تو کم نمیشود
این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز
خالیتر از دو چشم من این جان نیمه جان
محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز
- ما- جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز
دستم تهی است... راه بیابان گرفتهام
دست من و نگاه شما ایها العزیز»
|
بهانهای برای رفتن و ...
بوی بهشت، نوای نینوا/ با شهدا چه میگویند |
![]() |








یادم باشه
«امروز با خودم عهدی ببندم تا عید دیگه...
که یادم نره زبونمو از هر چی ناخوشاینده
نگهدارم....![]()
که یادم نره تبسمی به لبام و مهری به دلم
داشته باشم...![]()
که یادم نره اون سهم غذایی رو که هر روز
واسه یه فقیری کنار می ذارم...![]()
که یادم نره وقتی گچکاریهای سقف قشنگ
خونه مو می بینم به یاد سقف سوراخ سوراخ
خونه نمای فقرا باشم....![]()
که یادم نره غرور شکسته ی مرد فقیری رو که
آخر شب با دست خالی پیش بچه هاش
برمی گرده...![]()
که یادم نره اون مریضایی رو که چون پول
عمل ندارن ، تو این دنیای درندشت پر از گرگ
مجبورن بچه هاشونو به امون گرگها بسپارن
و خودشون تو خاک سیاه بخوابن....![]()
که یادم نره بچه های محتاج نوازش یتیم خونه
ها....![]()
که یادم نره اون سفره های خالی پر از غم
بیوه ها رو.....![]()
که یادم نره اون چه خدا از ثروت و سلامتی به
من داده فقط مال من نیست....![]()
یادم باشه تا عید دیگه.....
یکی از چلچراغهای خونمو خاموش کنم و یه
چراغ تو دلم روشن کنم.....![]()
یادم باشه چشمامو به عیب دیگرون ببندم و
رو عیبای خودم وا کنم.....![]()
یادم باشه گوشهامو به هزاران بیهوده گویی
ببندم و به یه دعوت به خوبیها وا کنم....![]()
یادم باشه تا عید دیگه و عهد دیگه خیلی کارا
دارم بکنم ، پس وقت خودمو هدر ندم....
یادم باشه تا عید دیگه و عهد دیگه......»![]()
پیشاپیش عیدتون مبارک![]()
التماس دعا![]()
«بار پروردگارا !![]()
مرا دوباره به سوی خود خواندی و من چون كودكی بازیگوش ندایت را مانند همیشه نشنیده گرفتم
اما تو مادر مهربانی هستی كه مرا در آغوش مهر خود می فشاری تا از گزند اهریمن به دور باشم
الهی !![]()
در این شبها كه سفره ی بركت را گشوده ای و درب خانه ات را چو میزبانی گشاده رو گشوده ای
در این شبها كه ستارگان نیز ذكر سبحان الله را ختم می كنند
و مرغان تا پگاه صبح تو را سجده می كنند
مرا بخوان
این كودك بازیگوش سرانجام نادم و پشیمان است
مرا بخوان
تا سر سفره ی مهرت
هرچند از شرم روی آمدن ندارم
اما نصیب برم
تو آنقدر ستار العیوبی كه می دانم مرا هنوز دوست داری
و پرده استغاثه ات را بر روی گناهانم می كشی تا آبروی ناچیزم از بین نرود
می دانم تو رحمانی
تو رحیم و بخشنده ای
خداوندا !![]()
تو را به تمامی ملائك مقربت
و تمام مقربین درگاهت سوگند!
جرم ما را به جوانی مان ببخشای
ما را در دنیای وانفسا كه هر لحظه به گرداب می كشاندمان تنها مگذار
خدایا !
الغوث. الغوث . الغوث.
بار پروردگارا !
العفو. العفو. العفو.
در این دنیا من لغزیدم و در راه كج پای نهادم. اما تو، مهربانترین مهربانان مرا دستگیر بودی.
من از فرمانت سرپیچی كردم اما تو، دوباره مرا گوشزد نمودی. راه تاریكم را با نور هدایتت روشن نمودی.
بار الها!
امشب همه جوانان را به جوانی علی اكبر امام حسین ع ببخشای.
امشب پدر و مادرانمان را به عظمت زهرای مرضیه س و علی بن ابیطالب ع
و تنهایی او در شب نخلستان
در دنیا و آخرت عافیت و آمرزش عطا نما.
امشب بیماران خفته در بستر بیماری را جامه عافیت بپوشان.
امشب برای دنیای درهم گسیخته ما صلح را رقم بزن.
امشب همه نوعروسان و تازه دامادان را به سعادت جاودان پیوند امام علی ع و حضرت زهرا س
خوشبختی تام را هدیه بده »
آمین یارب العالمین

«شب است و دلی شکسته، شب است و بغضی جگر سوز و غمی استخوان سوز
شب است و من و دنیای بی تو، دنیایی که سرتاسر آرزوی دیدار توست،
شب است و تاریکی، تاریکی ای که ماه را گم کرده و قدر را قدر نمی داند.
شب قدر است و با خیال تو کنج مسجد می نشینم، قرآن بر سر می گیرم تا شب قدری بسازم به یادماندنی،
قرآن بر سر می گیرم تا به اندازۀ سالهای جهالتم که تو را نشناختم، که مهیای مردن جاهلی بودم «العفو» بگویم
قرآن بر سر می گیرم تا به خاطر دست هایی که شب های قدر پیش، آمدن تو را نخواسته بود«العفو» بگویم و بگریم.
تا به اندازۀ روزهایی که نبودنت را حس نکردم «العفو» بگویم و بگریم.
تا به اندازۀ سالهایی که عاشقت نبودم از تو و تنها از تو عشق را گدایی کنم و «العفو» بگویم.
تا به اندازۀ لحظه هایی که تو را رنجاندم رنج بکشم و «العفو» بگویم.
تا به اندازۀ روزهایی که در بودنت من غایب بودم اشک بریزم و «العفو» بگویم.
تا به اندازۀ عمر گرانبهایی که خزان شد و رفت و صدای «هل من ناصر ینصرنی» تو را نشنید «العفو» بگویم و بگریم.
تا به اندازۀ پروندۀ سیاهم که همیشه پیش روی تو باز است اشک بریزم و «العفو» بگویم.
العفو، ای مهربانتر از پدر که هر چه از تو دورتر شدم باز به سویم آمدی
در این شبهای قدر که ملائک آسمان را رها کرده و زمینی شده، به خدمت تو می رسند، شرم می کنم که ظهورتو را نخواهم»
العجل، العجل یا مولای یا صاحب الزمان

خدایا !
«سنگین آمده ام و با کوله باری از گناه،سبک بازم گردان !
خدایا !
سبک آمده ام و با دستهایی تهی، سنگین بازم گردان !
خدایا !
همه عشقها جاده های منتهی به توست .موانع را از پیش پای وصال بردار !
ای خدای مجیب !
کدام دوست هر گاه بخواهیم حاضر است ؟!
کدام محبوب هر گاه که بخواهیم پاسخگوست ؟!...
اگر تو هیچ نگفته بودی جز همین کلام که : اجیب دعوه الداع اذا ذعان ( هر گاه مرا بخوانند پاسخ می گویم ).برای آتش زدن به جان عاشقانت کفایت میکرد . تو عین اجابتی به ما خواندن بیاموز !
ای خدای رمضان !
میهمانی تو دعوت به نخوردن و نخواستن است . دعوت به پرهیز و ستیز است .
همچنانکه دوست داشتنت دعوت به پذیرش ابتلا و بلا . به ما تفهیم کن که تو جهان را چگونه نگاه میکنی ؟
ای خدای شب قدر !
شب قدر بی تردید مجرای نزول برکات توست . ظرف وجودمان را برای پذیرش برکاتت وسعت بخش «!
خدایا !
کاری بکن که دل قرار بگیرد !
آمین یا رب العالمین