تبليغاتX
غرفه ی ناز

غرفه ی ناز

« الله اکبر ... »

أصدقائي

شاهدوا هذه الحشرة

سبحان من علمها ما لم تعلم ..











سبحان الله ..والحمد لله..والله أكبر..
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 6:20  توسط نسترن  | 

«برای لحظه ی دیدار»

دعا در مسجد جمکران

 

«دلم انگاری گرفته... قد بغض یا کریما

عصر جمعه

 توی ایون

می شینم مثل قدیما

 تو دلم میگم آقا جون

تو مرادی من مریدم !

من به اندازه ی وسعم ، طعم عشقتو چشیدم ...

کاشکی از قطره ی اشکت کمی آبرو بگیرم

یعنی تو چشمه ی چشمات با نگات وضو بگیرم

برای لحظه ی دیدار

 از قدیما نقشه داشتم

یه دونه هدیه ی ناچیز

واسه تو کنار گذاشتم

یادمه یکی بهم گفت : هر کسی تنهاست تو دنیا ...

یه دونه نامه ی خوش خط بنویسه واسه ی آقا

کاغذ نامه رو بعدش

 توی رودخونه بریزه

 بنویسه واسه  مولاش

خاطرت خیلی عزیزه ... خاطرت خیلی عزیزه»

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:0  توسط نسترن  | 

تولد دردانه ی زهرا امام رضا(ع)مبارک

 

اللهم صل علی ، علی بن موسی الرضا مرتضی الامام التقی النقی و حجتك علی من فوق الارض ومن تحت الثری الصدیق الشهید صلاه كثیره تامه
زاكیه متواصله متواتره مترادفه كأفضل ماصلیت علی احد من اولیائك

 

reza1.jpg


 
            33ktctx.jpg


            attachment.php?attachmentid=8857&stc=1&d=1216739736

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:23  توسط نسترن  | 

بندگی پادشاه جهان

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد. به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان ، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند. جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت. گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آنگونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟ ))

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 4:34  توسط نسترن  | 

«جلوه های حق»

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:43  توسط نسترن  | 

«آخر کجا روم به کجا...»

                         تصاویر دیدنی از مکه مکرمه - عکس های احرام و حاجیان و کعبه ...

 

«پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز

آخر کجا روم به کجا ایها العزیز

 

رو از من شکسته مگردان که سال‌هاست

رو کرده‌ام به سوی شما ایها العزیز

 

جان را گرفته‌ام به سردست و آمدم

از کوره راه‌های بلا ایها العزیز

 

وادی به وادی آمده‌‌ام از درت مران

وا کن دری به روی گدا ایها العزیز

 

چیزی که از بزرگی تو کم نمی‌شود

این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز

 

خالی‌تر از دو چشم من این جان نیمه جان

محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز

 

- ما- جان و مال باختگان را رها مکن

بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز

 

دستم تهی است... راه بیابان گرفته‌ام

دست من و نگاه شما ایها العزیز»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 18:41  توسط نسترن  | 

« پرواز »

بهانه‌ای برای رفتن و ...
 
بوی بهشت، نوای نینوا/ با شهدا چه می‌گویند

 
IMAGE633398079359327500.jpg

 نشسته بودم رو به روی جمعیت. خیلی شلوغ بود، گاهی آن قدر فشار جمعیت به زانوهایم زیاد می شد که به دیوار پیاده رو تکیه می دادم، اما باز هم نمی شد نرفت. موج می خوردی میان خیل آدم هایی که فقط گریه در آن لحظه با صداهای بلندشان همراه بود و آرامشی در ظاهرشان نمایان نبود.

264kvmx.jpg

بعضی ها خودکار و روان نویس و ماژیک های رنگی در جیبشان گذاشته بودند، به تابوت ها که نزدیک می شدند، از جیبشان بیرون می آوردند روی تابوت ها چیزهایی را دست نویس می کردند؛ برخی درد دل هایشان را می نوشتند، بعضی ها یکی دو بیت از زیباترین شعرهایی را که می شد در مقام شهید آواز کرد، و بعضی هم سه نقطه می گذاشتند...اگرچه بیشتر یک التماس عاشقانه بود برای دستگیری...

Click for Full Size View

دلم لرزید وقتی دختر جوانی را دیدم که با زحمت بسیار خود را از میان جمعیت به تابوت ها  رساند و در عین حال مراقب چادرش بود که عقب نرود یا در میان دست و بال بقیه زن هایی که آمده بودند تا خاطر خودشان را با یاد شهداء عطرآگین کنند، گیر نکند و سیاهی عزتش جا نماند میان آن همه شوق اشک آلود جمعیت، بعد تا دستش رسید به یکی از تابوت ها، روان نویسش را روی پرچمی که تابوت را در آغوش کشیده بود چسباند تا بنویسد. اما گریه امانش را بریده بود و دل می زد و نمی توانست بنویسد. آخرش خیلی محکم نوشت یا زهرا(س) و بعد سه نقطه مقابلش گذاشت و باقی نوشتن را رها کرد و از رفتن با جمعیت همراه شد...باقی حرفایش را باهمان قطره های اشکش گفت...

2ew174x.jpg

انگار سفرای آسمان به زمین آمده اند و همه قرار است، شکوائیه های چند ساله خود را به آن ها بگویند.
شنیده بودم که شهیدان می توانند، هفتاد نفر از نزدیکان و آشنایان خود را شفاعت کنند. وقت شفاعت با این همه جمعیت چه می کنند؟ می شود انکار کنند آشنایی و نزدیکی دل های کسانی را که آنروز برای تجدید میثاق با آن ها با چشم هایی بارانی به عشق دیدار آمده بودند؟ چنین جمعیتی را که در میان آن ها برخی فریاد می زدنند واحسرتا
 و گویا جامانده اند و خواب مانده اند، فراموش می کنند شفاعت کنند؟

ne9mwm.jpg

ولی نمی توانم شک کنم به سخاوت آن هایی که رفتند و همه داشته های دنیایی شان را برای ماندن همین جمعیت دادند و به همه این دنیای فانی لبخند زدند و رفتند و تنهایمان گذاشتند با امیدی به شفاعت بی دریغشان.
آن طرف تر، جمعی از خواهران نشسته بودند
 و گرد تابوتی، شهیدی گمنام را در آغوش کشیدند،
 وقتی مرا می بینند یکی شان که دارد زیارت عاشورا را با نوای سوزناکی می خواند، چادرش را بر می گیرد تا اشک های زلالش را نبینم و در هیبتی از چادر مشکی اش پنهان می شود و در بندهای زیارت عاشورا بخش هایی از درد دل هایش را زمزمه می کرد. دخترانی که اطرافش نشسته بودند، هر کدام سر بر تابوت گذاشته و دل به نوای زیارت داده بودند. شاید با خود می اندیشیدند که حالا که تو رفته ای، چه طور حفظ کنند خاکی را که آغشته به خونت است ای شهید. تویی که گمنامی و نیازی به نام های این دنیایی نداری و سبکبار و برنده تری نسبت به آن هایی که نامشان بر جای ماند.

گویی همه می دانند، تو که رفتی نامت را هم با خود بردی، تا دیگر هیچ چیز از سنگینی این دنیا به دوش نکشی و دنیا حسرت نام تو را نیز در دل بی رحمش بکارد.
میان جمعیت دست های بلند شده به سوی آسمان تابوت ها، پرچم را که لمس می کردند، بر صورت هایشان می کشیدند، انگشتان تبرک شده را و چشم ها در هاله ای از اشک یاد جان باختگان سودای با پروردگار را فریاد می زدند.
مادر شهیدی تسبیح می گرداند و عکسی از فرزند شهیدش را به سوی آسمان گرفته بود. سال هاست منتظر بازگشت پیکر جگر گوشه اش بوده، گوش هایم را تیز می کنم، با فرزند شهیدش سخن می گوید: " رحیم جان، مادر، رفتی و نمی دانستی وقتی تو را خوب می بینم که پرواز می کنی، جان از تنم رخت بر می بندد... پسر جان، تنهایم گذاشتی عزیز دلم.." آن قدر این عبارات را با مکث و اشک نجوا می کند، که پسر جوانی که کنار اوست، با صدای بلند اشک هایش را فریاد می کند.

گمان می کنم برادر کوچکش باشد، خیلی شبیه عکس میان قاب است، با صورتی که ملتهب شده و خیس از اشک است، اما می توان آن شباهت را با لبخند میان قاب حس کرد. دست مادر را گرفته و به سوی تابوت می برد، مادر تسبیح چوبی اش را به یکی از تابوت ها می کشد، بو می کند و باز گریه می کند.

i71o9t.jpg

گلی گم کرده ام می جویم او را / به هر گل می رسم می بویم او را.
 تنها بیتی که با دیدن این صحنه ها به یادم می آید همین است.
 جانبازی روی ویلچر بود، خود را روی زمین انداخت، چند نفر او را بلند کردند و به سمت یکی از تابوت ها  بردند، او نیز خودش را روی تابوت می اندازد، بیست سال حرف دارد با همرزمانش... بیست سال ماندن، بیست سال به خاطر آوردن صحنه هایی که پر کشیدن دوستانش را تداعی می کردند، بیست سال بدون پا در اندیشه پرواز بودن...

3097up5.jpg

صدایی از او به گوش نمی رسد، شانه هایش می لرزد، چند ثانیه ای سرش را روی تابوت حرکت می دهد، باز صدایی نمی شنوم، به خود که می آیم، می بینم روی زمین افتاد، آن قدر بی صدا ناله کرد که از حال رفت. بعد از چند دقیقه برایش آب می آورند، به هوش که می آید گریه می کند، باز هم بی صدا، باز هم آرام، نور خاصی دارد چهره سختی کشیده اش...
 
نمی توانم دیگر بمانم.
 
باید رفت. باید دید و حرکت کرد. نمی شود ماند و فقط گریه کرد...این راه پر برکت همیشه
 
ادامه دارد و شهدایی را می طلبد که گهگاه زنده اند و در میان ما نفس می کشند و چراغ راه
 
می شوند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:0  توسط نسترن  | 

«عاشقان عیدتان مبارک»

 

یادم باشه

«امروز با خودم عهدی ببندم تا عید دیگه...           

که یادم نره زبونمو از هر چی ناخوشاینده

نگهدارم....

که یادم نره تبسمی به لبام و مهری به دلم

داشته باشم...

که یادم نره اون سهم غذایی رو که هر روز

واسه یه فقیری کنار می ذارم...

که یادم نره وقتی گچکاریهای سقف قشنگ

خونه مو می بینم به یاد سقف سوراخ سوراخ

 خونه نمای فقرا باشم....

که یادم نره غرور شکسته ی مرد فقیری رو که

آخر شب با دست خالی پیش بچه هاش

برمی گرده...

که یادم نره اون مریضایی رو که چون پول

عمل ندارن ، تو این دنیای درندشت پر از گرگ

 مجبورن بچه هاشونو به امون گرگها بسپارن

 و خودشون تو خاک سیاه بخوابن....

که یادم نره بچه های محتاج نوازش یتیم خونه

 ها....

که یادم نره اون سفره های خالی پر از غم

بیوه ها رو.....

که یادم نره اون چه خدا از ثروت و سلامتی به

 من داده فقط مال من نیست....

یادم باشه تا عید دیگه.....

یکی از چلچراغهای خونمو خاموش کنم و یه

چراغ تو دلم روشن کنم.....

یادم باشه چشمامو به عیب دیگرون ببندم و

رو عیبای خودم وا کنم.....

یادم باشه گوشهامو به هزاران بیهوده گویی

ببندم و به یه دعوت به خوبیها وا کنم....

یادم باشه تا عید دیگه و عهد دیگه خیلی کارا

 دارم بکنم ، پس وقت خودمو هدر ندم....

یادم باشه تا عید دیگه و عهد دیگه......»

پیشاپیش عیدتون مبارک

التماس دعا

                      

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11:20  توسط نسترن  | 

«ماه رحمت الهی»

ha6sbhpe2bg7nrp5s29t.jpg

 

«بار پروردگارا !

 مرا دوباره به سوی خود خواندی و من چون كودكی بازیگوش ندایت را مانند همیشه نشنیده گرفتم

 اما تو مادر مهربانی هستی كه مرا در آغوش مهر خود می فشاری تا از گزند اهریمن به دور باشم

 

الهی !

 در این شبها كه سفره ی بركت را گشوده ای و درب خانه ات را چو میزبانی گشاده رو گشوده ای

 در این شبها كه ستارگان نیز ذكر سبحان الله را ختم می كنند

 و مرغان تا پگاه صبح تو را سجده می كنند

 مرا بخوان

 این كودك بازیگوش سرانجام نادم و پشیمان است

 مرا بخوان

 تا سر سفره ی مهرت

 هرچند از شرم روی آمدن ندارم

 اما نصیب برم

 

تو آنقدر ستار العیوبی كه می دانم مرا هنوز دوست داری

 و پرده استغاثه ات را بر روی گناهانم می كشی تا آبروی ناچیزم از بین نرود

 می دانم تو رحمانی

تو رحیم و بخشنده ای

 

 خداوندا !

 تو را به تمامی ملائك مقربت

 و تمام مقربین درگاهت سوگند!

 جرم ما را به جوانی مان ببخشای

 ما را در دنیای وانفسا كه هر لحظه به گرداب می كشاندمان تنها مگذار

خدایا !

الغوث. الغوث . الغوث.

بار پروردگارا !

العفو. العفو. العفو.

در این دنیا من لغزیدم و در راه كج پای نهادم. اما تو، مهربانترین مهربانان مرا دستگیر بودی.

من از فرمانت سرپیچی كردم اما تو،‌ دوباره مرا گوشزد نمودی. راه تاریكم را با نور هدایتت روشن نمودی.

بار الها!

 امشب همه جوانان را به جوانی علی اكبر امام حسین ع ببخشای.

امشب پدر و مادرانمان را به عظمت زهرای مرضیه س و علی بن ابیطالب ع

و تنهایی او در شب نخلستان

 در دنیا و آخرت عافیت و آمرزش عطا نما.

امشب بیماران خفته در بستر بیماری را جامه عافیت بپوشان.

 امشب برای دنیای درهم گسیخته ما صلح را رقم بزن.

 امشب همه نوعروسان و تازه دامادان را به سعادت جاودان پیوند امام علی ع و حضرت زهرا س

 خوشبختی تام را هدیه بده »

                                                     آمین یارب العالمین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:0  توسط نسترن  | 

« العجل، العجل یا مولای یا صاحب الزمان»

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

«شب است و دلی شکسته، شب است و بغضی جگر سوز و غمی استخوان سوز

شب است و من و دنیای بی تو، دنیایی که سرتاسر آرزوی دیدار توست،

 شب است و تاریکی، تاریکی ای که ماه را گم کرده و قدر را قدر نمی داند.

شب قدر است و با خیال تو کنج مسجد می نشینم، قرآن بر سر می گیرم تا شب قدری بسازم به یادماندنی،

 قرآن بر سر می گیرم تا به اندازۀ سالهای جهالتم که تو را نشناختم، که مهیای مردن جاهلی بودم «العفو» بگویم

قرآن بر سر می گیرم تا به خاطر دست هایی که شب های قدر پیش، آمدن تو را نخواسته بود«العفو» بگویم و بگریم.

تا به اندازۀ روزهایی که نبودنت را حس نکردم «العفو» بگویم و بگریم.

تا به اندازۀ سالهایی که عاشقت نبودم از تو و تنها از تو عشق را گدایی کنم و «العفو» بگویم.

 تا به اندازۀ لحظه هایی که تو را رنجاندم رنج بکشم و «العفو» بگویم.

تا به اندازۀ روزهایی که در بودنت من غایب بودم اشک بریزم و «العفو» بگویم.

تا به اندازۀ عمر گرانبهایی که خزان شد و رفت و صدای «هل من ناصر ینصرنی» تو را نشنید «العفو» بگویم و بگریم.

تا به اندازۀ پروندۀ سیاهم که همیشه پیش روی تو باز است اشک بریزم و «العفو» بگویم.

العفو، ای مهربانتر از پدر که هر چه از تو دورتر شدم باز به سویم آمدی


در این شبهای قدر که ملائک آسمان را رها کرده و زمینی شده، به خدمت تو می رسند، شرم می کنم که ظهورتو را نخواهم»

العجل، العجل یا مولای یا صاحب الزمان

                                                                          
 
 


 

خدایا !

«سنگین آمده ام و با کوله باری از گناه،سبک بازم گردان !

 

خدایا !

سبک آمده ام و با دستهایی تهی،  سنگین بازم گردان !

 

خدایا !

همه عشقها جاده های منتهی به توست .موانع را از پیش پای وصال بردار !

 

ای خدای مجیب !

کدام دوست هر گاه بخواهیم حاضر است ؟!

 کدام محبوب هر گاه که بخواهیم پاسخگوست ؟!...

 

اگر تو هیچ نگفته بودی جز همین کلام که : اجیب دعوه الداع اذا ذعان ( هر گاه مرا بخوانند پاسخ می گویم ).برای آتش زدن به جان عاشقانت کفایت میکرد . تو عین اجابتی به ما خواندن بیاموز !

 

ای خدای رمضان !

میهمانی تو دعوت به نخوردن و نخواستن است . دعوت به پرهیز و ستیز است .

 همچنانکه دوست داشتنت دعوت به پذیرش ابتلا و بلا . به ما تفهیم کن که تو جهان را چگونه نگاه میکنی ؟

 

ای خدای شب قدر !

شب قدر بی تردید مجرای نزول برکات توست . ظرف وجودمان را برای پذیرش برکاتت وسعت بخش «!

 

خدایا !

کاری بکن که دل قرار بگیرد !

                                                           آمین یا رب العالمین

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org                         

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:40  توسط نسترن  |